این رژیم با ایجاد فضایی از رعب و وحشت، تلاش میکند هزینهی اعتراض را به قیمتِ «جان و جسد» بالا ببرد. اما تاریخِ این سرزمین نشان داده که هرچه فشارِ شکنجه و ابعادِ کشتار وسیعتر میشود، خشمِ نهفته در زیر پوستِ شهر نیز عمیقتر میگردد
عبدالصمد آذرپور
فرآیند حذف سیستماتیک از بازداشتگاه تا مزار
آنچه امروز در جغرافیای ایران شاهد آن هستیم، نه یک برخورد امنیتی ساده، بلکه فعالیتِ دقیقِ یک «ماشین کشتار» است که دههها برای خفه کردن هرگونه فریاد حقطلبی صیقل خورده است. از شکنجههای قرونوسطایی در راهروهای تاریک زندانها تا شلیک مستقیم به معترضان در خیابان، همگی قطعات پازلی هستند که هدف نهاییشان «ترورِ امید» در دل یک ملت است.
ویدیوهایی که از اعتراضات اخیر به دست رسیده، گویای واقعیتی هولناک است: نیروهای سرکوب دیگر به دنبال پراکنده کردن جمعیت نیستند؛ آنها برای «حذف» میآیند. استفاده از تسلیحات جنگی و نشانهگیری مستقیم به سمت نقاط حیاتی (سر و قلب) نشان میدهد که فرمان شلیک، نه برای دفاع، بلکه برای کشتار صادر شده است. این جنایت در لحظه اصابت گلوله به پایان نمیرسد؛ سیستم امنیتی بلافاصله با «ربودن پیکرها» از بیمارستانها، تلاش میکند سندِ جنایت را از دسترس خانوادهها و رسانهها خارج کند تا آمار واقعی کشتهشدگان همواره در هالهای از ابهام بماند.
در پشت دیوارهای بلند زندانهایی چون اوین، رجاییشهر و بازداشتگاههای بینامونشان، شکنجه به یک ابزار مهندسیشده تبدیل شده است. شکنجهگران تنها به دنبال اعترافگیری نیستند، بلکه هدفشان نابودیِ شخصیتِ معترض است.
انفرادیهای طولانیمدت: که به «شکنجه سفید» معروف است، برای فروپاشی روانی زندانی طراحی شده است. گزارشهای تکاندهندهای از تزریق داروهای ناشناخته وجود دارد که زندانی را پس از آزادی به مرگی تدریجی یا فروپاشی کامل عصبی دچار میکند. این مکانیسمها برای این است که حتی اگر کسی از بند رها شد، دیگر توان مبارزه و زندگی عادی را نداشته باشد.
یکی از تاریکترین بخشهای این سناریو، وضعیت اجساد در ماه گذشته است. گزارشهای متعدد از دستکاری پیکرها در سردخانههای دولتی، نشاندهنده ترسی عمیق از کالبدشکافیهای مستقل است. وقتی پیکری با نقص عضو یا بدون اعضای داخلی به خانواده تحویل داده میشود (یا اصلاً تحویل داده نمیشود)، رژیم در حال پاک کردن ردِ شکنجههای وحشیانهای است که پیش از مرگ بر فرد اعمال شده است. تحمیل «دفن شبانه» و ممنوعیت برگزاری مراسم سوگواری، تلاشی برای جلوگیری از تبدیل شدنِ مرگِ یک شهروند به جرقهی یک قیام دیگر است.
در مقابل این ماشین کشتار که نه به زندانی رحم میکند و نه به جسد، جبههای به نام «دادخواهی» شکل گرفته است. خانوادههای زندانیان سیاسی و کشتهشدگان، امروز به کابوسِ سیستم تبدیل شدهاند. رژیم با تهدید، بازداشت و فشار بر بازماندگان سعی دارد حقیقت را دفن کند، اما فریاد خانوادهها نشان داده است که حقیقت با خاکسپاری از بین نمیرود. هر زندانی سیاسی که در بند است و هر خانوادهای که نام عزیزِ مفقودش را فریاد میزند، در واقع در حال از کار انداختنِ چرخدندههای این ماشینِ انکار هستند.
این رژیم با ایجاد فضایی از رعب و وحشت، تلاش میکند هزینهی اعتراض را به قیمتِ «جان و جسد» بالا ببرد. اما تاریخِ این سرزمین نشان داده که هرچه فشارِ شکنجه و ابعادِ کشتار وسیعتر میشود، خشمِ نهفته در زیر پوستِ شهر نیز عمیقتر میگردد. جسد مفقود شده یا زندانیِ زیر شکنجه، دیگر فقط یک نفر نیست؛ آنها به نمادهای زنده از حقیقتی تبدیل شدهاند که هیچ دیواری توانِ پنهان کردنش را ندارد.