ديدگاه
باید مراقب بود که عوامل فردی را بیش از حد بزرگ نکنیم. آنچه از سال ۲۰۲۵ در آن سوی آتلانتیک رخ میدهد، محدودیتهای مدل دموکراتیک آمریکایی و خطرات شدید شخصیسازی قدرت را نشان میدهد. هیچکس پیشبینی نکرده بود که تا چه اندازه میتوان کشور را با امضای پیدرپی فرمانهای ریاست جمهوری اداره کرد
توماس پیکتی *
روزنامه لوموند ٨ مارس ٢٠٢٦
گرایش نظامیگرایانه؛ اعتراف به ضعف
گرایش نظامیگرایانهٔ ایالات متحده که با جنگ در ایران شاهد آن هستیم، پیش از هر چیز همچون اعترافی است هولناک به ضعف. نخبگان آمریکایی بیش از پیش از شکنندگی مالی، تجاری و سیاسی کشور خود آگاه شدهاند. ملیگراترینِ آنها به این نتیجه رسیدهاند که تنها راهحل این است که شمشيرها را از رو ببندند. هدف اعلام شدهٔ این راهبرد جنگطلبانه کاملاً روشن است: مسئله، ترویج هیچ آرمان جمعی نیست، بلکه در واقع بازسازی قدرت و بهرهبرداری مالی از این واقعیت است که بزرگترین ارتش جهان در اختیار آنها است.
باید سخنان ترامپ را جدی گرفت: او آماده است با همهٔ ملاها و همهٔ چاویستهای سیاره معامله کند، به شرط آن که شرکتهای آمریکایی بتوانند بر ثروتهای ایران یا ونزوئلا دست بگذارند. همین امر دربارهٔ معادن «گرینلند»، اوکراین یا روسیه نیز صدق میکند. تجارت، تجارت است؛ و ترامپ قصد دارد برای انجام معاملات سودآور در هر کجا که باشند از زور استفاده کند، دست بر ماشه تفنگ، همانند قدرتهای استعماری اروپایی در گذشته.
همچنین باید مراقب بود که عوامل فردی را بیش از حد بزرگ نکنیم. آنچه از سال ۲۰۲۵ در آن سوی آتلانتیک رخ میدهد، محدودیتهای مدل دموکراتیک آمریکایی و خطرات شدید شخصیسازی قدرت را نشان میدهد. هیچکس پیشبینی نکرده بود که تا چه اندازه میتوان کشور را با امضای پیدرپی فرمانهای ریاست جمهوری اداره کرد، بدون توازن واقعی قدرت، نه در کنگره و نه در دیوان عالی (یا اگر هم باشد، بسیار دیر و بسیار محدود، مانند آنچه اخیراً دربارهٔ تعرفههای گمرکی رخ داد). این امر نشان میدهد که دموکراسی باید همواره در بنیانهای نهادی خود بازاندیشی و بازآفرینی شود (قانون اساسی، شیوههای انتخاباتی، سازماندهی کار پارلمانی، عملکرد احزاب، تأمین مالی و حکمرانی رسانهها و غیره). هیچ چیز را نباید بدیهی دانست. اما نباید دچار توهم شد: فراتر از عامل ترامپ و نقصهای نهادی که باید هرچه سریعتر اصلاح شوند، انحراف ایدئولوژیک فوقعملگرایی ملیگرایانه حزب جمهوریخواه یک واقعیت است، که یقینا ماندگار خواهد بود.
مسئولیتهای تاریخی
تمایل جمهوریخواهان به استفاده از زور نظامی چیز تازهای نیست، به یاد بیاوریم جورج دبلیو بوش و حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ را. دوم این که وضعیت مالی و تجاری کشور در بیست سال گذشته به شدت وخیم شده است. به دلیل سرمایهگذاری ناکافی در آموزش و زیرساختها و نیز نبود سیستم اجتماعی کلکتیو مناسب، ایالات متحده با کسریهای تجاری انباشته روبهرو شده و بدهی خارجی خالص آن به ۷۰ درصد تولید ناخالص داخلی رسیده است. حتی اگر نرخ بهره پایین بماند، که قطعی نیست، بهرههایی که باید به بقیهٔ جهان پرداخت شود به زودی به سطوحی بیسابقه در تاریخ برای یک قدرت نظامی مسلط خواهد رسید. از همین جاست که وسوسهٔ مهارناپذیرِ بیرون کشیدن سلاح برای جبران مالی پدید میآید، مسئله به همین سادگی است.
این راهبرد خشن و ملیگرایانه محکوم به شکست است؛ چرا که أولا در حد حجم کلان مشکلات اقتصاد درگیر جامعه امریکا نیست، و دوما افکار عمومی آمریکا برای مدت طولانی آن را نخواهد پذیرفت. مشکل این است که این سیاست میتواند مدتی توهم ایجاد کند و دوباره در صدر توجهها قرار گیرد. افزون بر این، به جمهوریخواهان اجازه میدهد خود را از دموکراتهای طرفدار تجارت آزاد متمایز کنند و با هزینهای اندک خود را بهترین مدافعان طبقهٔ کارگر معرفی کنند. در واقع، همهٔ اینها بیشتر شبیه بازی نقش میان نخبگان ملیگرا و نخبگان لیبرال است که در نهایت بر سر حفظ سلطهٔ خود بر فقیرترین اقشار و بر بقیهٔ جهان توافق دارند، هر چند در این میان خسارتهای بزرگی در نقاط مختلف جهان به بار میآید.
جدیترین مسئله این است که شکنندگی ایالات متحده تنها تجاری و مالی نیست؛ بلکه تمدنی و سیاسی نیز هست. این همان «فیل در اتاق» است: همه میدانند که مسئلهٔ خسارتهای محیط زیست در قرن بیست و یکم بیشتر خواهد بود و ایالات متحده دیر یا زود باید با مسئولیتهای تاریخی خود و مطالبات عدالت اقتصادی و جبران خسارتهای اقلیمی که از جنوب جهان مطرح میشود روبهرو شود. ترامپیستها هر قدر بخواهند میتوانند در انکار و خشم نظامیگرایانه فرو روند، ولی این واقعیت تغییر نخواهد کرد که وزن ایالات متحده در اقتصاد جهانی فقط کاهش خواهد یافت و این کشور دیر یا زود ناچار به پذیرش این واقعیتها خواهد شد.
در برابر این انحراف جنگطلبانه و این فاجعهٔ پیشِرو، اروپا باید ابزارهای لازم برای اثرگذاری در جهان را فراهم کند. روشن بگوییم: استفاده از زور علیه رژیمی که معترضان را قتلعام میکند و مردم خود را سرکوب میکند، میتواند کاملاً قابل توجیه باشد؛ به شرط آن که ابتدا ائتلافهایی تا حد ممکن گسترده شکل داده شود و مهمتر از آن، الگویی برای توسعه و روشی دموکراتیک برای روند گذار، در ایران و جاهای دیگر، پیشنهاد شود. بدون برنامهای برای پس از آن، و بدون توجه به آنچه پس از فرو افتادن بمبها در میدان رخ میدهد، مداخلهٔ فرانسه و بریتانیا در لیبی (در سال ۲۰۱۱) به همان اندازه ناموفق بود که مداخلهٔ ایالات متحده در عراق.
برای خروج از بنبستهای گذشته، راهحل این نیست که پیوسته بودجههای نظامی را افزایش دهیم؛ بودجههایی که مجموع آنها در اروپا همین حالا نیز به سطحهای بسیار بالایی رسیده است. فوریت واقعی ایجاد ساختارهای مشترکی است که امکان تصمیمگیری مشترک، به شیوهای دموکراتیک و کثرتگرا، دربارهٔ ایران و اوکراین را فراهم کند. غمانگیزترین نکته در وضعیت کنونی، ناتوانی فرانسه و آلمان در توافق بر سر هر موضوعی است. حتی زمانی که صدراعظم آلمان از مصادرهٔ داراییهای روسیه دفاع میکند (موضعی غیرمعمول برای یک لیبرال)، رئیسجمهور فرانسه به شکلی غیرقابلفهم با آن مخالفت میکند. در برابر گرایش نظامیگرایانهٔ ایالات متحده، زمان آن رسیده است که رهبران اروپایی در حد مسئولیتهای خود ظاهر شوند.
* توماس پیکتی مدیر مطالعات در مدرسهٔ عالی علوم اجتماعی و مدرسهٔ اقتصاد پاریس است.
ترجمه آزاد