ديدگاه
نفت برای آمریکا اهرمی برای اعمال نفوذ بر سایر نقاط جهان است؛ ابزاری برای وابسته کردن اروپا و ژاپن و امروزه وسیلهای برای اعمال فشار بر چین. چین به نفت عربستان سعودی و ایران وابسته است. بنابراین، آمریکا هیچ دلیلی ندارد که خاورمیانه را ترک کند. واشنگتن برای مهار پکن، منافع زیادی در کنترل منابع تأمین نفت و مسیرهای انتقال آن در این منطقه دارد.
گفتگوی روزنامه لوموند (چاپ پاريس – فرانسه) با ژیلبرت اشقر*
ترجمهٔ آزاد
شعار “اول آمریکا”ی دونالد ترامپ را نباید به معنای انزواطلبی و عقبنشینی از جهان دانست؛ بلکه این شعار بیانگر ادعای سلطه بر جهان است.
هدف واقعی جنگی که دونالد ترامپ همراه با اسرائیل در ۲۸ فوریه علیه ایران آغاز کرد، چیست؟
هدف، تغییر رژیم به معنایی نیست که دولت جورج دبلیو بوش هنگام حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ در نظر داشت . در آن زمان، نومحافظهکاران قصد داشتند رژیم مستبد صدام حسین را با یک دموکراسی لیبرال، بر اساس الگوی آلمان و ژاپن پس از جنگ جهانی دوم، جایگزین کنند. این طرح به شکستی فاجعهبار انجامید.
اما دونالد ترامپ هیچ ادعای دموکراتیک ندارد. او خواهان تغییر رژیم نیست، بلکه میخواهد رفتار رژیم تغییر کند. او در ونزوئلا به چنین نتیجهای دست یافت؛ کشوری که نمونهای گویا در این زمینه است. نیروهای آمریکایی در ۳ ژانویه «نیکلاس مادورو» را بازداشت کردند و «دلسی رودریگز»، معاون رئیسجمهور، بهطور موقت جانشین او شد. ترامپ تصور میکرد با حذف رهبری ایران نیز میتواند به نتیجهای مشابه برسد. این محاسبه اشتباه بود، زیرا تنها باعث تقویت تندروهای درون حکومت شد.
بنابراین، ترامپ به نتیجهای کاملاً معکوس با آنچه در پی آن بود دست یافته است. بدتر از آن، ایران با حمله به عربستان سعودی از طریق متحدان «حوثی» خود در یمن، بر شدت تنشها میافزاید. حوثیها، از جمله، در ۱۴ اکتبر مسئولیت حملاتی به فرودگاه ریاض و تأسیسات نفتی عربستان سعودی را بر عهده گرفتند.
در حال حاضر، همهچیز برای ازسرگیری جنگی گسترده پس از انتخابات میاندورهای آمریکا فراهم به نظر میرسد. بااینحال، من معتقدم که خود ترامپ نیز نمیداند چه تصمیمی خواهد گرفت؛ او دربارهٔ ایران بدون برنامهای روشن و با تکیه بر شرایط لحظهای عمل میکند.
آیا دونالد ترامپ بیشتر انزواگراست یا امپریالیست؟
او پیش از هر چیز فرصتطلبی است که میکوشد طیف گستردهای از مخاطبان را جذب کند و به همین دلیل، سخنان متفاوتی بر زبان میآورد. در جریان مبارزات انتخاباتی، خود را انزواگرا معرفی میکرد که میخواهد به جنگهای پرهزینه پایان دهد. اما پس از رسیدن به قدرت، نقش مرد قدرتمندی را بازی میکند که در استفاده از نیروی نظامی تردید ندارد.
او این کار را از همان دورهٔ نخست ریاستجمهوری خود انجام داد: در ۶ آوریل ۲۰۱۷، در واکنش به حملهٔ شیمیایی در «خان شیخون» در ۴ آوریل که به نیروهای بشار اسد نسبت داده شد، سوریه را بمباران کرد. سپس در ۳ ژانویهٔ ۲۰۲۰، قاسم سلیمانی، فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران، را در حملهای آمریکایی در بغداد به قتل رساند.
ترامپ با هر دو رویکرد بازی میکند، اما آنچه در عمل انجام میدهد، امپریالیسم محض است. شعار «اول آمریکا» را نباید به معنای عقبنشینی از جهان و انزواطلبی تفسیر کرد؛ این شعار در واقع بیانگر ادعای سلطه بر جهان است.
آیا شما با این دیدگاه که آمریکا در حال عقبنشینی از خاورمیانه است، مخالفید؟
این ایده حدود پانزده سال پیش مطرح شد. این دیدگاه راهی بود برای دولت «باراک أوباما» تا توجهها را از ناکامی در عراق، گرفتار شدن در جنگ افغانستان و شکست فاجعهبار مداخله در لیبی منحرف کند. در آن زمان، از «چرخش به سوی آسیا» سخن گفته میشد.
اما من هرگز به خروج آمریکا از خاورمیانه باور نداشتهام. شواهد نیز این را تأیید میکند، ارتش آمریکا پس از خروج از عراق در سال ۲۰۱۱، از سال ۲۰۱۴ در چارچوب ائتلاف بینالمللی علیه سازمان دولت اسلامی «داعش» به این کشور بازگشت.
چرا آمریکا در عراق مداخله کرد، در حالی که سوریهٔ سالها در آتش جنگ میسوخت و داعش نیز در آنجا فعالیت میکرد؟ چرا دولت اوباما در سال ۲۰۱۱ تصمیم گرفت برای حمایت از انقلاب لیبی مداخله کند، اما از انقلاب سوریه حمایت نکرد؟ پاسخ روشن است، نفت. لیبی و عراق کشورهای نفتخیزی هستند، برخلاف سوریه.
با این حال، ایالات متحده به لطف گسترش استخراج نفت «شیست» به بزرگترین تولیدکنندهٔ نفت خام در جهان تبدیل شده است. آیا این موضوع از اهمیت نفت خاورمیانه برای آمریکا نمیکاهد؟
نخست باید گفت که ایالات متحده هیچگاه صرفاً به نفت خاورمیانه وابسته نبوده است. این کشور منابع تأمین نفت خود را از کانادا، مکزیک، ونزوئلا، نیجریه و کشورهای دیگر متنوع کرده است. همچنین باید به یاد داشت که آمریکا در زمانی که پس از جنگ جهانی دوم سلطهٔ خود را بر خاورمیانه برقرار میکرد، از نظر نفتی خودکفا بود.
نفت برای آمریکا اهرمی برای اعمال نفوذ بر سایر نقاط جهان است؛ ابزاری برای وابسته کردن اروپا و ژاپن و امروزه وسیلهای برای اعمال فشار بر چین.
چین به نفت عربستان سعودی و ایران وابسته است. بنابراین، آمریکا هیچ دلیلی ندارد که خاورمیانه را ترک کند. واشنگتن برای مهار پکن، منافع زیادی در کنترل منابع تأمین نفت و مسیرهای انتقال آن در این منطقه دارد.
همچنین نباید فراموش کرد که موضوع فقط نفت نیست، بلکه پول حاصل از نفت نیز اهمیت دارد. برای مثال، شرکتهای بزرگ فناوری آمریکا توافقهای متعددی با کشورهای خلیج فارس امضا کردهاند تا مراکز دادهٔ خود را در آنجا مستقر کنند. در این کشورها، چنین فعالیتهایی با اعتراضات زیستمحیطی کمتری نسبت به آمریکا مواجه میشوند و انرژی نیز فراوان و ارزان است. افزون بر این، عربستان سعودی و امارات متحدهٔ عربی میلیاردها دلار در این بخش در داخل آمریکا سرمایهگذاری کردهاند.
از زمان حمله به عراق در سال ۲۰۰۳، ایالات متحده در خاورمیانه از شکستی به شکست دیگر رسیده است. با این حال، به نظر نمیرسد هزینهٔ این شکستها را بپردازد یا از آنها درس بگیرد. چرا؟
عراق یک شکست عظیم بود. سرنگونی حکومت صدام حسین قدرت را به احزابی سپرد که از دل اکثریت شیعه کشور برخاسته بودند و چندین مورد از آنها به ایران نزدیک بودند؛ از جمله حزب الدعوه و مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق که از سال ۲۰۰۷ به «مجلس اعلای اسلامی عراق» تغییر نام داد و خانوادهٔ حکیم رهبری آن را بر عهده داشت. این احزاب به واسطهٔ اشغال آمریکا در رأس قدرت قرار گرفتند. این نمونهای شگفتانگیز از کوتهبینی سیاسی است.
آنچه آمریکا کنار گذاشته، بلندپروازی برای بازسازی و شکلدهی دوباره به نظامهای سیاسی است؛ اما سیاست امپریالیستی این کشور هرگز متوقف نشده است.
اگر از دیدگاه «واقعگرایان» به موضوع نگاه کنیم ، کسانی که معتقدند وظیفهٔ آمریکا تحمیل منافع خود است، بدون آنکه به دموکراسی یا حقوق بشر توجه کند ، این سیاست شکست نخورده است.
مشکل ترامپ امروز ایران است. اگر آمریکا در این رویارویی شکست به خورد، ناکامی آن بسیار بزرگ خواهد بود؛ بزرگتر از شکست در عراق و ویتنام. چنین شکستی اعتبار قدرت آمریکا را در جهان به شدت تضعیف خواهد کرد، زیرا ایران کشوری بزرگ است که از سال ۱۹۷۹ دشمن سرسخت آمریکا بوده و در منطقهای قرار دارد که از نظر راهبردی اهمیت فراوانی دارد.
امروز مسئلهٔ اصلی همین است و به همین دلیل، وضعیت بسیار خطرناک است. احتمال شعلهور شدن دوبارهٔ جنگ به شدت بالاست. ترامپ که شخصیتی غیرقابل پیشبینی دارد، قادر به هر اقدامی است؛ حتی ممکن است به شکلی شکست را بپذیرد، اما بکوشد آن را به گونهای دیگر جلوه دهد.
به نظر میرسد اردوگاه ضد امپریالیسم در جریان جنگ سوریه (۲۰۱۱ تا ۲۰۲۴) دچار انشعاب شده است: از یک سو کسانی که به دلیل آمریکاستیزی از حکومت بشار اسد و مداخلهٔ روسیه در حمایت از آن پشتیبانی میکردند، و از سوی دیگر، طرفداران انقلاب سوریه و شورش مسلحانه. نظر شما چیست؟
سوریه این شکاف را به وضوح آشکار کرد، اما این اختلاف از مدتها پیش وجود داشت.
میان اردوگاهگرایی دوران جنگ سرد، که به معنای صفبندی بیقید وشرط پشت سر اتحاد شوروی در برابر ایالات متحده بود، و نوع جدیدی از اردوگاهگرایی که در مخالفت با مداخلهٔ ناتو در لیبی در سال ۲۰۱۱ و در حمایت از مداخلهٔ روسیه در سوریه در سال ۲۰۱۵ شاهد آن بودیم، پیوستگی وجود دارد.
در چارچوب این منطق، هرکس با آمریکا مخالفت کند، از انتقاد مصون میماند. در مقابل، کسانی هستند که معتقدند امپریالیسم به غرب سیاسی محدود نمیشود و روسیه نیز به همان اندازهٔ آمریکا کشوری امپریالیستی است.
از نظر من، ضد امپریالیسم نباید بر مخالفت با این یا آن کشور استوار باشد، بلکه باید بر حمایت از حق ملتها برای تعیین سرنوشت خویش به شیوهای دموکراتیک تکیه کند. مخالفت ژئوپلیتیکی با آمریکا و اسرائیل نمیتواند تنها قطبنمای ما باشد.
آیا این اردوگاهگرایی جدید در مناقشهٔ اسرائیل و فلسطین نیز دیده میشود؟
بله، قطعاً. نوعی گفتمان وجود دارد که در برخی تظاهرات در کشورهای غربی شنیده میشود و آشکارا و بیقیدوشرط جانب حماس را میگیرد. این حمایت حتی از حمایت در جهان عرب بیشتر است و به مراتب بیش از حمایت در سرزمینهای فلسطینی است؛ جایی که نظرسنجیها نشان میدهند محبوبیت حماس از زمان ۷ اکتبر به شدت کاهش یافته است.
همچنین کسانی هستند که به حق اخلاقی مقاومت در برابر ستم پناه میبرند. این حق، حقی واقعی است؛ اما نمیتوان دربارهٔ ابزارهایی که برای اعمال آن به کار گرفته میشوند، از اندیشیدن صرفنظر کرد.
این بررسی باید هم اخلاقی باشد و هم عملگرایانه، با توجه به موازنهٔ نیروها در میدان و اهداف مورد نظر، کدام ابزارها مناسبترند؟
روشن است که راهبرد حماس فاجعهبار بوده است؛ چه در حملات ۷ اکتبر، چه در کشتار غیرنظامیان و چه در بمبگذاریهای انتحاری پیشین. این اقدامات به گرایش مستمر جامعهٔ اسرائیل به سوی راست افراطی کمک کردهاند. چنین راهبردی حتی برای خود مردم فلسطین نیز نتیجهای معکوس داشته است. کافی است به حاصل و پیامدهای آن نگاه کنیم.
آیا برای وضعیت کنونی راه برونرفتی میبینید؟
امروز وضعیت مردم فلسطین از هر دورهای در تاریخشان بدتر است. هدف نسلکشی در غزه، نابودی تمام فلسطینیان نیست، بلکه کشتن شمار بسیار زیادی از آنان و واداشتن بقیه به ترک سرزمینشان است. در کرانهٔ باختری نیز راست افراطی اسرائیل به شکلی تدریجیتر و پنهانتر، سیاست پاکسازی قومی را پیش میبرد. هدف این است که زندگی را برای فلسطینیان غیرقابل تحمل کنند.
تحلیل سرد و واقعبینانهٔ موازنهٔ نیروها نمیتواند جز به بدبینی عمیق منجر شود. بااینحال، اگرچه جای چندانی برای خوشبینی وجود ندارد، امید همچنان باقی است. افکار عمومی و ایدئولوژیها در گذر زمان تغییر میکنند.
از سوی فلسطینیان، باید امیدوار بود که با ظهور نسل جدید، جریان سیاسی تازهای شکل بگیرد؛ جریانی که اکثریت اعضای این نسل نه خواهان فتح، و در نتیجه تشکیلات خودگردان فلسطین، باشند و نه حماس را بپذیرند.
این جریان باید راهبردی عقلانی برای آزادسازی فلسطین اتخاذ کند؛ راهبردی مبتنی بر این درک که برای پیشبرد آرمان صلح، باید بیشترین شمار ممکن از یهودیان اسرائیلی را با این آرمان همراه کرد.
اگر مسئله را با این چارچوب ببینیم، مبارزهٔ مسلحانه، که ممکن است در برخی موارد اشغال استعماری انتخابی سنجیده بوده باشد ، در اینجا گزینهای مناسب نیست.
دلیل دیگری برای امیدواری، تغییر قابل توجه در افکار عمومی آمریکاست که به نفع آرمان فلسطین شکل گرفته است؛ بهویژه در میان جوانان، از جمله جوانان یهودی آمریکایی.
* ژیلبرت اشقر (Gilbert Achcar) (زادهٔ ۱۹۵۱ در داکار، سنگال)، از دانشگاهیان، نویسندگان و نظریهپردازان برجسته چپگرا و مارکسیست لبنانی است. او در حال حاضر به عنوان استاد مطالعات توسعه و روابط بینالملل در دانشکده مطالعات شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن (SOAS) فعالیت میکند. تمرکز اصلی پژوهشها و تالیفات او بر مسائل خاورمیانه، شمال آفریقا، سیاست خارجی ایالات متحده، جهانیسازی و تحلیل جنبشهای اسلامی و سوسیالیستی است.