چپ و جامعه؛ فاصله‌ی ادعای رهبری و توان سیاسی

ديدگاه

تحلیلی که پس از پایان یک حرکت عرضه می‌شود، ممکن است گذشته را به‌درستی توضیح دهد؛ اما فرصت‌هایی را که در جریان آن حرکت وجود داشته، بازنمی‌گرداند. تحلیل باید هم درست باشد و هم در زمانی عرضه شود که بتواند در تصمیم و عمل اثر بگذارد.

الف. کیوان – گرهگاه
gerehgah.wordpress.com

چپ و جامعه؛ فاصله‌ی ادعای رهبری و توان سیاسی

جامعه منتظر نمی‌ماند تا احزاب، سازمان‌ها و دیگر تشکل‌های سیاسی چپ تحلیل خود را آماده کنند. کارگران، مزدبگیران و دیگر گروه‌های اجتماعی، زیر فشار معیشت، تبعیض، سرکوب و نگرانی از آینده، تصمیم می‌گیرند و دست به عمل می‌زنند. تصمیم‌های آنان گاه سنجیده و گاه شتاب‌زده است؛ بعضی حرکت‌ها ادامه می‌یابند و بعضی پراکنده می‌شوند. با این همه، زندگی و مبارزه پیش می‌رود و آرایش نیروها تغییر می‌کند، حتی اگر نیروهای سیاسی مدعی رهبری هنوز به ارزیابی روشنی از آنچه رخ می‌دهد نرسیده باشند.
این حرکت‌ها نیز لزوماً بی‌سازمان نیستند. روابط محیط کار، پیوندهای محلی، شبکه‌های اعتماد و تشکل‌های اجتماعی می‌توانند زمینه‌ی اقدام را فراهم کنند، بی‌آنکه هدایت آن در اختیار یک حزب باشد. بنابراین، مسئله همیشه به حرکت درآوردن جامعه نیست. آنجا که جامعه خود وارد عمل شده، پرسش این است که اشتراک‌های آشکارشده و تجربه‌های به‌دست‌آمده چگونه شناخته می‌شوند، چرا همیشه به توان سیاسی پایدار تبدیل نمی‌شوند و جریان‌های چپ چه نقشی در این روند دارند.
دفاع از کارگران و زحمتکشان، مخالفت با استبداد، سرکوب و مبارزه با تجاوز امپریالیستی، برای پاسخ به این پرسش کافی نیست. درستی این مواضع هنوز نشان نمی‌دهد که یک جریان، تحولات جاری را چگونه می‌فهمد و چه زمانی می‌تواند در مسیر آن‌ها تاثیر بگذارد. تحلیلی که پس از پایان یک حرکت عرضه می‌شود، ممکن است گذشته را به‌درستی توضیح دهد؛ اما فرصت‌هایی را که در جریان آن حرکت وجود داشته، بازنمی‌گرداند. تحلیل باید هم درست باشد و هم در زمانی عرضه شود که بتواند در تصمیم و عمل اثر بگذارد.
تاخیر در تحلیل نیز همیشه ناشی از کندی واکنش نیست. گاه شیوه‌ی شناخت یک جریان سیاسی چنان به الگوهای آشنا وابسته است که حرکت تازه را تنها پس از جای دادن در همان الگوها می‌فهمد. تا آن زمان، جامعه انتخاب‌های خود را کرده و نیروهای دیگر در شکل دادن به این انتخاب‌ها دخالت کرده‌اند. در چنین وضعی، آن جریان همچنان از جایگاه پیشاهنگ سخن می‌گوید، اما نقش واقعی‌اش به توضیح رویدادهایی محدود می‌شود که دیگر امکان هدایت آن‌ها را ندارد.
طبقه در تحلیل، طبقه در رابطه‌ی واقعی
این فاصله را در رابطه‌ی احزاب و تشکل‌های سیاسی چپ با طبقه‌ی کارگر نیز می‌توان دید. طبقه ممکن است در مرکز بیانیه‌ها و تحلیل‌ها باشد، اما تجربه‌ی زندگی و مبارزه‌ی کارگران سهم چندانی در تدوین سیاست نداشته باشد. پرسش این است که آیا نظرها، ابتکارها و تجربه‌های آنان می‌تواند ارزیابی این نیروها را تغییر دهد، یا فقط هنگامی پذیرفته می‌شود که تحلیل قبلی را تایید کند.
شمار اعضای کارگر، به‌تنهایی پاسخی به این پرسش نمی‌دهد. حضور کارگران در سازمان با تاثیرگذاری آنان بر سیاست آن یکسان نیست. دنبال کردن خبرهای مبارزه نیز، هرچند ضروری است، شناخت کامل آن را فراهم نمی‌کند. ممکن است یک تشکل سیاسی از وقوع اعتصاب آگاه باشد، اما نداند خواست‌ها چگونه تعیین شده‌اند، چه اختلاف‌هایی وجود داشته و چرا کارگران پیشنهادی را پذیرفته یا رد کرده‌اند. در این صورت، نتیجه‌ی آشکار مبارزه دیده می‌شود، ولی شرایطی که آن را شکل داده کمتر شناخته می‌شود.
شناخت این شرایط، توجه به تفاوت‌های درون طبقه را هم در بر می‌گیرد. نوع قرارداد، امنیت شغلی، جنسیت، موقعیت مهاجرتی و دسترسی به تشکل، امکان و هزینه‌ی مشارکت را تغییر می‌دهند. داشتن منافع بنیادی مشترک، به معنای برخورداری از توان یکسان برای مبارزه نیست. اگر این تفاوت‌ها نادیده گرفته شوند، کناره‌گیری بخشی از کارگران ممکن است به کمبود آگاهی نسبت داده شود، بی‌آنکه محدودیت‌های واقعی آنان بررسی شده باشد.
مارکس و انگلس در «مانیفست حزب کمونیست» می‌نویسند که کمونیست‌ها «منافعی جدا از منافع مجموع پرولتاریا ندارند». این سخن معیاری برای سنجش رابطه‌ی نیروهای سیاسی چپ و طبقه به دست می‌دهد. اگر برای یک حزب یا تشکل سیاسی، حفظ اعتبار و نفوذ یا دفاع از مواضع گذشته به هدفی مستقل تبدیل شود، ممکن است مصالح سازمانی با منافع مبارزه‌ی طبقاتی کارگران در تعارض قرار گیرد. کارگری یا کمونیستی بودن نام یک حزب یا سازمان، به‌خودی‌خود مانع چنین تعارضی نمی‌شود.
تعارض زمانی آشکارتر می‌شود که افزایش توان مستقل کارگران فقط در صورت گسترش نفوذ یک جریان سیاسی مثبت ارزیابی شود. در آن صورت، حرکت‌های بیرون از نفوذ آن کمتر فرصتی برای شناخت و تقویت مبارزه به شمار می‌آیند. به‌تدریج، رابطه وارونه می‌شود: به جای آنکه تجربه‌ی طبقه در تکامل سیاست آن جریان سهم داشته باشد، از طبقه انتظار می‌رود درستی همان سیاست را تایید کند.
گسست نظریه و پراتیک؛ بازتولید پاسخ‌های آماده
ریشه‌ی این وارونگی را باید در رابطه‌ی نظریه و واقعیت نیز جست‌وجو کرد. شناخت و آگاهی منشأ مادی دارند، اما از شرایط مادی، شناخت درست به‌طور خودکار پدید نمی‌آید. مارکس در پیشگفتار «نقد اقتصاد سیاسی»، آگاهی اجتماعی را در پیوند با هستی اجتماعی توضیح می‌دهد. این پیوند به معنای آن نیست که همه‌ی افراد در یک موقعیت اقتصادی، به نتیجه‌ی سیاسی یکسانی برسند. تجربه‌ی تاریخی، مناسبات سیاسی و باورهای ایدئولوژیک در فهم آنان از شرایط زندگی دخالت دارند.
احزاب و تشکل‌های سیاسی نیز در همین جامعه شکل گرفته‌اند. موقعیت اجتماعی اعضا، منابع اطلاعات، تجربه‌ی فعالیت و روابط درونی بر شناخت آن‌ها اثر می‌گذارد. نظریه امکان می‌دهد از تجربه‌ی محدود فراتر بروند و روابطی را ببینند که در نگاه نخست آشکار نیست. اما اگر نظریه به مجموعه‌ای از پاسخ‌های آماده تبدیل شود، بررسی واقعیت جای خود را به جست‌وجوی شواهدی برای تایید همان پاسخ‌ها می‌دهد.
استفاده از مفاهیم کلی، خود نشانه‌ی انتزاعی بودن تحلیل نیست. بدون این مفاهیم نمی‌توان مناسبات اجتماعی را شناخت. مشکل از جایی آغاز می‌شود که نام‌گذاری جای توضیح را بگیرد. سرمایه‌دارانه یا امپریالیستی خواندن یک سیاست، هنوز معلوم نمی‌کند چه نیروهایی آن را پیش می‌برند، چه تضادهایی در آن وجود دارد و کدام امکان‌ها برای مقابله با آن فراهم است. خط‌مشی زمانی انتزاعی می‌شود که به این پرسش‌های مشخص نرسد.
چنین خط‌مشی‌ای ممکن است از آزمون تجربه نیز مصون بماند. اگر هر نتیجه‌ی نامطلوب به ناآگاهی جامعه یا ضعف اجرای تصمیم نسبت داده شود، خود تصمیم کمتر موضوع نقد قرار می‌گیرد. آن جریان همان سیاست را با تاکید بیشتری تکرار می‌کند و فاصله‌ی فزاینده با جامعه را نشانه‌ی ضرورت پایداری بر اصول می‌داند. به این ترتیب، تجربه‌ای که می‌توانست شناخت را تصحیح کند، به دلیلی برای حفظ شناخت قبلی تبدیل می‌شود.
در مقابل، پیوند با واقعیت به ثبت خواست‌های موجود محدود نمی‌شود. لنین در «چه باید کرد؟»، آگاهی سیاسی طبقاتی را به شناخت روابط همه‌ی طبقات با دولت و با یکدیگر پیوند می‌دهد. تجربه‌ی مستقیم مبارزه، به‌تنهایی همه‌ی این روابط را آشکار نمی‌کند. نقش نظریه و تشکل سیاسی آن است که تجربه‌های پراکنده را در چارچوبی گسترده‌تر توضیح دهد و از این راه، به شناخت امکان‌ها و موانع مبارزه کمک کند. اعتبار این توضیح نیز در مواجهه با تجربه‌های تازه سنجیده می‌شود.
ابهام راهبردی در پوشش قاطعیت سیاسی
از همین‌جا می‌توان تفاوت میان روشنی هدف و روشنی راهبرد را فهمید. یک جریان ممکن است بداند چه نظمی را رد می‌کند و چه آینده‌ای می‌خواهد، اما نتواند توضیح دهد مبارزات موجود چگونه به آن آینده راه می‌برند. در چنین وضعی، شعارهای قاطع می‌توانند این واقعیت را پنهان کنند که توان موجود برای تحقق هدف کافی نیست.
در تحلیل مارکسیستی ـ لنینیستی، راهبرد به شناخت تضادها، نیروهای حامل تغییر و امکان دگرگونی توازن قوا مربوط است. این شناخت از جامعه‌ای آغاز می‌شود که با امکانات و آگاهی موجود خود عمل می‌کند. پیشرو بودن یک نیروی سیاسی در توان فهم این حرکت و توضیح چشم‌انداز آن معنا می‌یابد. فاصله‌ی میان هدف و نیروی لازم، با پیش کشیدن شعارهای دورتر از سطح کنونی جنبش برطرف نمی‌شود.
با این حال، تحلیل درست نیز پذیرش جامعه را تضمین نمی‌کند. مخالفت با هدف، بی‌اعتمادی به نیروی پیشنهاددهنده، تردید درباره‌ی امکان موفقیت و نگرانی از هزینه‌ی مشارکت، یکسان نیستند. جریانی که همه‌ی این علت‌ها را به ناآگاهی مخاطبان نسبت دهد، نمی‌تواند تشخیص دهد مشکل در کجاست. موافقت با یک مطالبه نیز لزوماً به معنای آمادگی برای مبارزه در راه آن نیست.
در سوی دیگر، برای ورود به یک اقدام مشترک همیشه توافق بر سر کل برنامه‌ی سیاسی لازم نیست. اشتراک می‌تواند در تجربه‌ی زندگی و مبارزه وجود داشته باشد، حتی اگر هنوز به توافق راهبردی گسترده نرسیده باشد. در جریان عمل مشترک، روشن‌تر می‌شود که توان جمعی تا چه اندازه است، پیشنهاد اولیه چقدر با واقعیت سازگار است و نیروهای شرکت‌کننده تا چه حد به تعهدهای خود پایبندند. این تجربه می‌تواند همراهی را تقویت کند و در عین حال نشان دهد توافق تا کجا ادامه دارد و اختلاف‌ها از کجا آغاز می‌شوند.
لنین در فصل دوم «بیماری کودکی چپ‌روی»، بر این نکته تاکید می‌کند که توده‌های زحمتکش باید درستی راهبرد و تاکتیک را از خلال تجربه‌ی خود دریابند. در برداشت حاضر، اعتبار خط‌مشی فقط با استدلال درون یک حزب یا تشکل سیاسی تثبیت نمی‌شود؛ باید دید در شناخت و توان مبارزه‌ی نیروهای اجتماعی چه اثری می‌گذارد. تحمیل خط‌مشی این رابطه را مختل می‌کند، زیرا موافقت با سیاست را معیار آگاهی می‌سازد و امکان نقد آن از سوی مخاطبان را می‌بندد.
نیروهای سیاسی، جامعه و میدان حاکمیت
این رابطه را بدون در نظر گرفتن حاکمیت نمی‌توان فهمید. سیاست‌های حاکمیت بر امکان ارتباط نیروهای سیاسی با جامعه، هزینه‌ی فعالیت و تصور گروه‌های اجتماعی از آینده اثر می‌گذارند. اگر همه‌ی ضعف‌های چپ را نتیجه‌ی سرکوب بدانیم، نقش خطاهای تحلیلی، سیاسی و سازمانی آن نادیده می‌ماند. اگر هم این ضعف‌ها را فقط به خطاهای خود چپ نسبت دهیم، نقش سرکوب حکومتی در محدود کردن فعالیت سیاسی، تخریب تشکل‌ها و قطع پیوندهای اجتماعی نادیده گرفته می‌شود.
سرکوب علاوه بر محدود کردن فعالیت، انتقال تجربه و ساختن اعتماد را دشوار می‌کند. در چنین شرایطی، خودداری از ارتباط آشکار با یک حزب یا تشکل سیاسی لزوماً به معنای مخالفت با مواضع آن نیست. فشار مشترک نیز همیشه به نزدیکی نمی‌انجامد. همان تهدیدی که می‌تواند همبستگی ایجاد کند، ممکن است هزینه‌ی ارتباط را چنان بالا ببرد که افراد از مشارکت کناره بگیرند.
رابطه‌ی گروه‌های اجتماعی با حاکمیت هم تنها در مخالفت سیاسی خلاصه نمی‌شود. دولت در اشتغال، توزیع منابع، خدمات عمومی و دسترسی به امتیاز حضور دارد. ممکن است فرد یا گروهی با حاکمیت مخالف باشد، اما معاشش به نهادی دولتی وابسته بماند. این وابستگی لزوماً به معنای برخورداری از امتیاز یا حمایت سیاسی نیست، ولی می‌تواند بر دامنه‌ی انتخاب و هزینه‌ی مشارکت اثر بگذارد.
در همین میدان، موضع جریان‌های سیاسی در برابر حاکمیت نیز بر اعتماد اجتماعی تاثیر می‌گذارد. نحوه‌ی ارزیابی جناح‌های حاکم، تغییرات درون ساختار قدرت و رابطه‌ی مبارزه با سلطه‌ی خارجی و استبداد داخلی، در داوری جامعه درباره‌ی استقلال این نیروها دخالت دارد. نزدیکی به بخشی از حاکمیت ممکن است محدودیت‌های فعالیت یک جریان سیاسی را کاهش دهد، اما اعتماد گروه‌هایی از جامعه را که با آن بخش مخالف‌اند، تضعیف کند.
بنابراین، فاصله یا نزدیکی نیروهای سیاسی و جامعه را نمی‌توان فقط از رفتار این دو توضیح داد. حاکمیت نیز شرایط رابطه را تغییر می‌دهد. نادیده گرفتن این نقش، تحلیل را به داوری یک‌جانبه می‌کشاند: یا جامعه به سبب همراه نشدن سرزنش می‌شود، یا احزاب و تشکل‌های سیاسی مسئول همه‌ی فاصله‌ها شناخته می‌شوند.
فهم یک‌سویه‌ی سلطه و داوری درباره‌ی جامعه
توجه به نقش حاکمیت، تفاوت‌های درون جامعه را نیز روشن‌تر می‌کند. جامعه هم اشتراک دارد و هم تضاد. مخالفت با سرکوب، جنگ یا تبعیض می‌تواند زمینه‌ی همراهی گروه‌هایی را فراهم کند که درباره‌ی مالکیت و نظم آینده اختلاف دارند. به همین دلیل، اشتراک در یک انتخاب سیاسی به معنای یکسان بودن منافع و انتظارها نیست.
موقعیت طبقاتی، جهت‌گیری سیاسی افراد را به‌طور مستقیم و یکسان تعیین نمی‌کند. افراد در شرایط معین و بر پایه‌ی تجربه، منافع و تصور خود از آینده تصمیم می‌گیرند. از این رو، حمایت گروه‌های مختلف از یک نیروی سیاسی لزوماً علت مشترکی ندارد؛ همان‌گونه که تعلق به یک طبقه، همراهی سیاسی یکسانی ایجاد نمی‌کند. یک شعار می‌تواند حمایت‌های متفاوتی را گرد آورد، بی‌آنکه این حمایت‌ها از نظر انگیزه، پایداری و انتظار از نتیجه یکسان باشند. تحلیلی که فقط همراهی ظاهری را ببیند، ممکن است گستردگی حمایت را با استواری پایگاه اجتماعی اشتباه بگیرد.
در بررسی نفوذ نیروهای ارتجاعی نیز همین تمایز اهمیت دارد. نقد برنامه‌ی یک نیرو، هنوز توضیح نمی‌دهد که آن برنامه چگونه با نگرانی‌ها و انتظارهای گروه‌های اجتماعی پیوند یافته است. اگر این پیوند شناخته نشود، ممکن است از افشای ماهیت برنامه انتظار نتیجه‌ای برود که به دست نمی‌آید. شناخت علت پذیرش یک وعده، به معنای تایید آن نیست؛ بخشی از توضیح نفوذ سیاسی نیروی عرضه‌کننده است.
همراه نشدن با یک اقدام سیاسی نیز علت یکسانی ندارد. ممکن است گروهی با هدف موافق باشد، اما هزینه‌ی مشارکت را نپذیرد؛ گروهی به نیروی پیشنهاددهنده اعتماد نکند؛ و گروهی اساساً با جهت‌گیری آن مخالف باشد. اگر همه‌ی این حالت‌ها به ناآگاهی جامعه نسبت داده شوند، نیروی پیشنهاددهنده نمی‌تواند تشخیص دهد محدودیت در محتوای سیاست است، در اعتبار خود، در شرایط مشارکت یا در تعارض واقعی منافع.
پس وجود اشتراک، به‌تنهایی عمل مشترک را تضمین نمی‌کند. تجربه می‌تواند اشتراک‌ها را آشکارتر سازد، اما تفاوت هزینه‌ها، بی‌اعتمادی و برداشت‌های سیاسی، گسترش همراهی را محدود کنند. تحلیل راهبردی با توضیح این روابط، فاصله‌ی میان خواست مشترک و توان اقدام مشترک را قابل فهم می‌کند.
استقلال طبقاتی، اشتراک‌های واقعی و امکان رهبری مشترک
اشتراک‌های جامعه و اشتراک‌های احزاب و تشکل‌های سیاسی مترقی می‌توانند یکدیگر را تقویت کنند، اما هیچ‌یک جای دیگری را نمی‌گیرد. توافق چند حزب یا تشکل سیاسی، به‌خودی‌خود نیروی مشترکی در جامعه ایجاد نمی‌کند؛ همان‌طور که عمل مشترک اجتماعی نیز الزاماً به جهت‌گیری راهبردی واحد نمی‌رسد. مسئله، چگونگی پیوند این دو روند است.
جریان‌های چپ بر پایه‌ی دیدگاه نظری و جهت‌گیری طبقاتی خود، حرکت‌های جامعه را می‌شناسند و تفسیر می‌کنند. با وجود این تفاوت‌ها، بررسی یک واقعیت می‌تواند آنان را به تشخیص‌های مشترک برساند: درباره‌ی مطالبات، موانع تحقق آن‌ها، نیروهای درگیر و امکان‌های مبارزه. چنین اشتراکی به کنار گذاشتن همه‌ی اختلاف‌های نظری نیاز ندارد؛ پشتوانه‌ی آن، شناخت روابط مشخص اجتماعی است.
این شناخت مشترک می‌تواند زمینه‌ی شکل‌گیری هسته‌ی رهبری سیاسی را فراهم کند. احزاب و تشکل‌های سیاسی‌ای که از دیدگاه‌های متفاوت به تشخیص‌های مشترک می‌رسند، می‌توانند بر همین پایه جهت‌گیری مشترکی تدوین کنند و در زمان مناسب، تصمیم بگیرند و هماهنگ عمل کنند. اختلاف‌های نظری با این همکاری از میان نمی‌روند، اما لزوماً مانع آن نیز نیستند. چنین هسته‌ای با توافق بر سر عنوان «رهبری» به رهبر تبدیل نمی‌شود؛ اعتبار آن در پیوند با نیروهای اجتماعی و از خلال تجربه‌ی مبارزه شکل می‌گیرد: اینکه تحلیلش تا چه اندازه واقعیت را توضیح می‌دهد و جهت‌گیری‌اش چگونه به افزایش توان شناخت، تصمیم‌گیری و اقدام جمعی کمک می‌کند. شناخت مشترک نقطه‌ی آغاز این روند است؛ پیوند اجتماعی، اعتماد و توان عمل مشترک، آن را به امکان واقعی رهبری سیاسی تبدیل می‌کنند.
در این روند، استقلال طبقاتی همچنان معیار تعیین‌کننده‌ای است. مارکس و انگلس در خطابیه‌ی مارس ۱۸۵۰، همراهی علیه دشمن مشترک را با حفظ استقلال سیاسی و سازمانی کارگران پیوند می‌دهند. لنین نیز در بحث توافق‌ها و سازش‌ها، رد کلی آن‌ها و یکسان گرفتن همه‌ی آن‌ها را نقد می‌کند. اهمیت این دیدگاه برای بحث حاضر در آن است که توافق بر اساس محتوای خود و اثری که بر توان مستقل طبقه می‌گذارد سنجیده شود.
اتحاد عمل، کنش مشترک است و اشتراک اعلام‌شده در جریان همین کنش آزموده می‌شود. مسئولیت‌هایی که نیروها می‌پذیرند، توانی که به مبارزه می‌آورند و اثری که بر استقلال مشارکت‌کنندگان می‌گذارند، محتوای واقعی همراهی را نشان می‌دهد. ابتکار یک نیرو می‌تواند آغاز عمل را ممکن کند، اما اگر مشارکت دیگران به پذیرش مرجعیت آن نیرو مشروط شود، زمینه‌ی همکاری محدود و رابطه به سوی تبعیت کشیده می‌شود.
چپ در برابر تناقض‌های بازتولیدشونده‌ی خود
انسداد می‌تواند از جایی آغاز شود که احزاب و تشکل‌های سیاسی اقدام مشترک را به توافق جامع موکول کنند و هر ابتکار را نیز وابسته به آمادگی پیشین جامعه بدانند. در این صورت، تجربه‌ای که می‌تواند اعتماد و شناخت تازه بسازد، تا زمان پدید آمدن همان اعتماد و شناخت به تعویق می‌افتد. جامعه، اما، متوقف نمی‌شود؛ حرکت‌ها ادامه می‌یابند و این نیروها ممکن است زمانی به خط‌مشی مشخص برسند که شرایط تغییر کرده و فرصت تاثیرگذاری بر مسیر مبارزه از دست رفته باشد.
پناه بردن به احکام کلی، این تاخیر را جبران نمی‌کند. هرچه حرکت واقعی از الگوی مورد انتظار فاصله بگیرد، اصرار بر همان الگو می‌تواند جریان سیاسی را از جامعه دورتر کند. به جای بررسی تحول و بازنگری در شناخت، این پرسش تکرار می‌شود که چرا جامعه مطابق انتظار عمل نکرده است. در این رابطه، ادعای پیشاهنگ بودن حفظ می‌شود، اما شناخت لازم برای ایفای آن نقش دیرتر به دست می‌آید.
با این همه، مسئله را نمی‌توان فقط به خطای نیروهای سیاسی فروکاست. جامعه نیز در عمل می‌آموزد، اشتباه می‌کند، مقاومت می‌کند و تصمیم‌های متعارض می‌گیرد. حاکمیت هم بر شرایط این تصمیم‌ها و امکان ارتباط اثر می‌گذارد. شناخت سیاسی از بررسی رابطه‌ی متقابل جامعه، احزاب و تشکل‌های سیاسی و حاکمیت به دست می‌آید. نمی‌توان جامعه را همواره آماده‌ی همراهی دانست یا تصور کرد که درستی خط‌مشی یک جریان سیاسی، به‌تنهایی برای جلب حمایت اجتماعی کافی است.
لنین می‌نویسد: «با پیشاهنگِ تنها نمی‌توان پیروز شد.» این سخن، رابطه‌ی واقعی رهبری با نیروی اجتماعی را در مرکز بحث قرار می‌دهد. اعلام حق هدایت، رهبری را محقق نمی‌کند؛ انعکاس منفعلانه‌ی خواست‌های موجود نیز چنین نقشی نمی‌سازد. اعتبار رهبری به توان شناخت حرکت، توضیح روابط کمتر آشکار و عرضه‌ی جهت‌گیری در زمانی وابسته است که هنوز بتواند در انتخاب و عمل اثر بگذارد.
بنابراین، شناخت و آگاهی به افزایش دانش نظری محدود نمی‌شوند. تجربه‌ی زندگی و مبارزه‌ی جامعه باید به تحلیلی سیاسی بینجامد که در زمان مناسب، امکان‌ها و موانع پیش رو را روشن کند و در تصمیم‌گیری و عمل اثر بگذارد. درستی و کارایی این تحلیل نیز در جریان همان مبارزه سنجیده و در صورت لزوم اصلاح می‌شود. از این راه، اشتراک‌های واقعی می‌توانند در دیدگاه‌های متفاوت بازتاب یابند و پایه‌ی همکاری و رهبری مشترک شوند. این رابطه زمانی از حرکت بازمی‌ماند که نیروی سیاسی، تجربه را فقط به شرط تایید خط‌مشی خود بپذیرد و از جامعه انتظار داشته باشد پیش از آزمون آن خط‌مشی، اعتبار رهبری‌اش را به رسمیت بشناسد.